تبلیغات
دوستی - داستان عاشقانه دخترک گل فروش


رفتم نشستم کنارش گفتم : برای چی نمیری گلات را بفروشی ؟

گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش آبج مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد، با گریه گفت : تو میخواستی گُل بخری؟

گفتم بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم  برای عشقم امروز فهمیدم باید فراموشش کنم.

اشکاشو که پاک کرد یه گل بهم داد گفت : بگیر باید از نوع شروع کرد.

تو بدون عشقت، من بدون خواهرم.....



تاریخ : جمعه 20 بهمن 1391 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : elham | نظرات
.: Weblog Themes By BlackSkin :.